غزل
خدايا ؛ روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت. روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادریست روزی که دیگر درهای خانه هاشان را نمی بندند قفل افسانه یی ست وقلب برای زندگی بس است. روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی. روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست تا من به خاطر آخرین شعررن جست وجوی قافیه نبرم روزی که هر لب ترانه یی ست تا کمترین سرود,بوسه باشد. روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم.... ومن آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که دیگر نباشم. احمد شاملو زایده غم بود و زغم های جهان گشته فراموش آری، ساده ولی خفته در خلوتگاهی خاموش به زیر آسمانی آبی نما او تنها بود و عاشقانه در پی حقیقت عشقش حق بود ولی دنیایش مالامال از ناحق همواره غمی را همراه داشته که در خنده های لبش پنهان بود مشتاق و صمیمی و دلسوز و اهل وطن و دیار خیال پردازی که بچه درونش را پرورش می داده و می کوشید تا با اعتماد به نفس بالا در مبارزه ایی سخت با شکیبایی و صبر بجنگند و برروی پای خویش بایستد او اگر چه سیاستدان بود با نبود اما بذله گویی او مشهور بود فصل زمستان که می آمد، بی تاب و هیجان زده با موسیقی رقص پروانه می کرد هنوز او را خوب نمی شناسم چرا که شخصیتی چند گانه بود در شب های ساکت می شد در چشمانش آرامی و خونسردی را دید زمزمه لبهای او با باران اشکی بود که می آمد و می گفت: هر کسی از ظن خود شد یار من از درون نجست اسرار من نمی دانستم نامش چیست و یا این که او را چه بخوانم؟! چندی گذشت و او را نیافتم تا سنگی را دیدم که خبر از پرواز فردی به نام غمگین تنها را می داد؛ گویی انگار آرزویش بود قرب الی ا... را تجربه کند. روی سنگ قبرش آخرین حرفهایی را از او به یاد دارم که یاد آور او در ذهنم است: خاک می خواند مرا هر دم به خویش هر دم از ره که در خاکم نهند آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم ، تنها مانده ام . و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم. و اعماق آسمان ساکت را می نگرم. و خود را می نگرم و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ، این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است . و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر که تو این جا چه می کنی ؟ امروز به خودم گفتم : من احساس می کنم ، که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد. همین و همین . برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم سخن بگوییم سر خود بالا کن به بلندا بنگر به بلندای عظیم به افق های پر از نور امید و خودت خواهی دید و خودت خواهی یافت خانه دوست کجاست خانه دوست در آن عرش خداست خانه دوست در آن قلب پر از نور خداست و فقط دوست، خداست. تو آخرین مسافر این ایستگاه بودی که در پاییزی شاد از راه رسیدی کوپه ای را اشغال کردی و در بی نهایت افق ناپدید شدی و پس از تو راهها محو شدند ریل های آهنی در هم پیچیدند و اتاقک رو به ایستگاه از حجم تنهایی پر شد اینک، نه پرنده ای پر می زند و نه آوازی به گوش می رسد همه جا سکوت است سکوت ، سکوت عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر بزند بی ارز ش است ، و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که یک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نیز همگام با آن اوج میگیرد . عشق در غالب دلها در شکل ها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است ، اما دوست داشتن در هر روی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها ، برخلاف غریزه ها هر کدام رنگ و ارتفاعی و بعدی و طعم وعطری ویژه ی خویش دارد میتوان گفت که به شماره هر روح دوست داشتن هست . عشق جوششی یک جانبه است ، به معشوق نمی اندیشد که کیست ؟ یک خود جوشش ذاتی است و از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا همواره یک جانبه می ماند و گاه میان دو بیگانه ناهمانند ، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است یکدیگر را نمی بینند ، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن ، چهره ی یکدیگر را می توانند دید و در اینجاست که گاه ، پس از جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق که در چهره هم می نگرند احساس می کنند که همدیگر را نمی شناسند و بیگانگی و نا اشنایی پس از عشق - که درد کوچکی هم نیست – فراوان است . اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می زند و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند و از این روست که همواره پس از اشنایی پدید می آید و در حقیقت ، در آغاز ، دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند و پس از آشنا شدن است که خودمانی می شوند دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو در بایستی احساس خودمانی بودن کنند و این حالت به قدری ظریف و فرار است که به سادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد – و سپس طعم خوشایندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان خود به خود دو همسفر به چشم می بینند که به پهن دشت بیکرانه ی مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افق های پاک و روشن صمیمی ایمان در برابرشان باز می شود ونسیمی نرم و لطیف همچون روح یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن ، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا به لرزه می آورد – هر لحظه پیام الهام های تازه اسمانهای دیگر و سرزمین های دیگر و عطر گل های مرموز و جهانبخش بوستان های دیگر را به همراه دارد و خود را به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ هر لحظه ، بر سر و روی این دو می زند . عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی « فهمیدن و اندیشیدن » نیست ، اما دوست داشتن اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کوبد و با خود به قله بلند اشراق می برد . عشق ، زیبایی های دلخواه را در معشوق می افریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد . عشق یک فریب بزرگ و قوی است ولی دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی ، بی انتها و مطلق . عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن . عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن بینایی می دهد . عشق خشن است و شدید و در عین حال نا پایدار و نا مطمئن ولی دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان . عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک نا پذیر . ازعشق هرچه بیشتر می نوشیم سیرابتر می شویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر تشنه تر . هر چه عشق دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر . عشق نیرویی است در عاشق که او را به معشوق می کشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست داشتن که دوست را به دوست می برد ، عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست . ... عشق یک اغفال بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگی مشغول گردد و به روزمرگی – که طبیعت سخت انرا دوست دارد – سرگرم شود و دوست داشتن زاده ی وحشت از غربت است و خود آگاهی ترس آور آدمی در این بیگانه بازار زشت و بیهوده . " می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند دکتر علی شریعتی انسانها بر ۴ دسته هستند: ۱- آنهایی كه وقتی هستند، هستند وقتی كه نیستند هم نیستند. حضور عمده آدمها مبتنی بر فیزیك است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست كه قابل فهم میشوند . بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند. ۲- آنانی كه وقتی هستند، نیستند وقتی كه نیستند هم نیستند مردگانی متحرك در جهان، خود فروختگانی كه هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار، هرگز به چشم نمیآیند، مرده و زندهشان یكی است. ۳- آنهایی كه وقتی هستند، هستند وقتی كه نیستند هم هستند آدمهای معتبر و باشخصیت، كسانی كه در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودشان هم تاثیر خود را میگذارند كسانی كه همواره در خاطر ما میمانند، دوستشان داریم و برایشان ارزش قائلیم. ۴- آنهایی كه وقتی هستند، نیستند وقتی كه نیستند، هستند شگفتانگیزترین آدمها . در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشكوهند كه ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم اما وقتی كه از پیش ما میروند نرمنرم و آهسته آهسته درك میكنیم . باز میشناسیم، میفهمیم كه آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم، گویی قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سكوت میكنیم و غرق در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی كه میروند یادمان میآید كه چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر كدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد. دکتر علی شریعتی
بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود
زنده را باید به فریادش رسید
ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود
كفرنمي گويم
پريشانم چه مي خواهي تو از جانم
مرابي آنكه خود خواهم
اسير زندگي كردي
خداوندا؛
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي تكه ناني
به زير پاي نامردان بياندازي
وشب آهسته وخسته
تهي دست وزبان بسته
به سوي خانه بازائي
زمين و آسمان را كفر مي گويي نمي گويي
خداوندا ؛اگردر روز گرماخيز تابستان
تنت برسايه ديوار بگشائي
لبت بر كاسه مسين قير اندود بگذاري
وقدري آن طرف تر عمارتهاي مرمرين ببيني
واعصابت براي سكه ايي اين سو و آن سو در روان باشد
زمين و آسمان را كفر نمي گويي
نمي گويي خداوندا اگر روزي بشر گردي
ز حال بندگانت باخبر گردي
پريشان مي شوي از قصه خلقت
از اين بودن از اين بدعت
خداوندا ؛ تو مسئولي
خداوندا ؛ تو ميداني كه انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است
چه رنجي ميكشد
آن كس كه انسان است و از احساس سرشار است
{ دكتر علي شريعتي }
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است

ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم"
| :قالبساز: :بهاربیست: |





